نامه ای به کسی که خودش میدونه...
تویه غریبه ای که تازه باهات آشناشدم.خیلی ازت خوشم اومده-دوست دارم درکنار تو باشم.ولی ازشانس بدمن
همین امشب می خوای بری.حالا حرفای منوگوش بده شایدنظرت عوض بشه و منو تنها نذاری!
نفس هاتوحس می کنم.نفس هایی گرم که به من نشاط وشادابی می بخشه.اونقدرتورو نزدیک خودم حس می
کنم که نفسم بانفست قاطی شده!همیشه بامنی وکمکم می کنی.خوشی-شادابی-سرحالی واین انرژی روبه من هم
منتقل می کنی.ایناهمه حرف هاوجمله هایی بودکه من چندوقت پیش می گفتم.کم کم داری ازمن دورمیشی.دیگه
اون شورو شادی توی چهره ات نیست!نکنه ازمن گله مندی؟!نکنه کاری کردم که باعث ناراحتیت شدم؟!خوب
بگودیگه با من روراست باش!نکنه می خوای نفس هاتو ازمن بگیری؟نکنه می خوای...
اگه بیشتربه این نکنه نکنه هافکرکنم-کارم به تیمارستان می کشه!تنهاخواهش من ازتواینه که هیچوقت تنهام
نذاری!همیشه دوستم داشته باشی ومواظبم باشی!به من قول بده که هم نفس هم باقی بمونیم تا آخردنیا!باشه؟!
جواب داد:من باتوام تازمانی که توهم منوبخوای وبرای بدست اوردنم نلاش کنی.حتی یک قدم کوتاهی درحق
من-تورو به اندازه ی یک قدم ازم دور می کنه.
من گفتم:به حرفات عمل می کنم اگه تاهمیشه کنارم باشی!
اون گفت:اما من تا پایان عمرپیش کسی نمی مونم!
من با ناراحتی پرسیدم:چکارکنم که درحقت کوتاهی نکرده باشم؟
لبخندی به من زدوگفت:منواز خدا بخواه نه ازخودم!ودرنبود من ازخدا نرنج که منواز تو گرفته-ازش بخواه که
منو دوباره به تو برگردونه واگه دیگه هیچوقت همدیگرو ندیدیم-ناراحت نباش!آدما اگه با خدا باشن یه روز به
من می رسن!
پرسیدم:حداقل اسمتو به من بگو تا اگه هم دیگرو ندیدیم-اون دنیا دنبالت بگردم؟
گفت:من همیشه انتظار آدم هارو می کشم ولی اونا فکر می کنن همیشه ازشون دورم.آدما منو به اسم خوشبختی
صدا می زنن اما فقط اونایی منو دارن که خدارو تو زندگیشون دارن!
مثله اینکه با حرفامون روی همدیگه اثر گذاشتیم وبعد از اون شب-خداو خوشبختی هردو مال من شدن!