سلامممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

iهیچی ولی همه چی بر میگردد

سلام به همگی

ببخشی از غیبت تو این مدت خیلی اتفاق ها افتاده که دوست دارم براتون بنویسم

نمیدونم شاید نوشتم شاید هم نه

50مزیت مرد بودن

 

 

 

 

 

 

 

۱-اسم هر جک و جونوری رو روی شما نمیگذارند از قبیل آهو ،غزال ، پروانه ، شاپرک و موارد دیگر که اینجا جاش نیست

2-در عروسی میتونید لباسی رو که بارها به تن کردید رو دوباره بپوشید

3-میتونید هر صد سال یه بار هم موهاتون رو شونه نکنید و بعد بگید مد روزه

4-از ترس اینکه کسی سن شما رو بفهمه شناسنامتون رو قایم نمیکنید

5-مطمئنا استهلاک فک شما به مراتب کمتر است

6- مدل لباس دختر شمسی خانم چشمهاتون رو داخل دهانتون سرنگون نمیکنه

7-در موقع استرس هیچوقت ناخنهای خود را نمیجوید

8-هفته ای دو بار شکست عشقی نمیخورید!

9-لازم نیست از 18 سالگی موهای سرتون رو رنگ کنید چون موهای جوگندمی خیلی هم به شما میآد

10- فقط شما میتونید برید استادیوم

11- خودتون پنچری ماشینتونو میگیرید

12-لازم نیست با قرار دادن انواع جکهای هیدرولیک و غیر هیدرولیک در پاشنه کفش قدتون رو افزایش بدید

13- میتونید تمام روز بادوستانتون برید کوه و وقتی برمیگردید خونه برای خانمتون تعریف کنید که چه روز پرکاری داشتید

14- موقع خواستگاری به هیچ وجه نگران بر هم خوردن تعادل سینی چای نیستید

15- از دیدن کله پاچه دچار تشنج نمیشید

16- هیچ کس از اینکه دست پخت افتضاحی دارید به شما ایراد نمیگیره

17- فقط شمایید که لذت تماشا کردن فوتبال یوونتوس- بارسلونا را با گزارش عادل فردوسی پور درک میکنید sleepy

18- فقط شمایید که میتونید لذت تکچرخ زدن با CG رو تجربه کنید

19- میتونید با خط ریشتون بیش از 12000 اثر هنری خلق کنید

20- به طلا و جواهرات دیگران در حالی که دارید از حسادت منفجر میشید نگاه نمیکنید

21- تو عروسی ها لازم نیست چند تن زنجیر از خودتون آویزون کنید که تازه دیگران ازتون بپرسند بدلییییییه ؟

22- سر سفره عقد لازم نیست برید گل بچینید و گلاب بیارید و نون بگیرید و اینا…

23- در حالی که خواهرتون باید بمونه خونه و آشپزی یاد بگیره شما میرید بیرون و گل کوچیک بازی میکنید

24- لازم نیست آدرس تمام مزون ها، پاساژها ،بوتیک ها و مراکز لاغری شهرتون رو حفظ باشید

25- اگه تو خیابون تویوتا کمری جلوی پاتون نگه نداشت به راحتی سوار یه پیکان میشید

26- لازم نیست همیشه جای جورابهای همسرتون رو حفظ باشید

27- فقط شما میتونید سه ساعت تمام برنامه نود رو با دوستاتون تفسیر کنید

28- لازم نیست روزی چهار بار مثل آمپول ب کمپلکس سریالهای بی سر و ته وطنی رو تماشا کنید

29- لازم نیست سالی یه بار زاویه دماغتون رو نسبت به افق تغییر بدید

30- میتونید حتی تا محل کارتون رو هم با دوچرخه طی کنید و کسی اونجوری به شما نگاه نکنه

31- میتونید راحت رو صندلی های جلوی اتوبوس بشینید و در عقب دود نخورید(البته این اتوبوس های BRTاین قضیه رو خرابش کرد)

32- میتونید با شلوارک و رکابی راحت تا سر کوچه برید

33- خیالتون راحته که هرگز یک خواهر شوهر (و ایضا جاری) که مدام رو اعصابتون رزم آیش برقرار کنه ندارید

34- لباسهاتون ظرف 48 ساعت دلتون رو نمیزنه

35- در زیر گرمای نابود کننده تابستون خیلی راحت با یه آستین کوتاه میایید بیرون

36- نیازی ندارید هر روز که از خواب پا میشید تا ساعت 6 بعدازظهر رو جلوی آیینه با خودتون ور برید

37- نیازی نیست سه چهارم عمرتون رو توی کلاسهای آشپزی ،خیاطی، گلدوزی، آموزش فال شیرموز و تقویت اعتماد به نفس در 3/0 ثانیه بگذرانید

38- نیازی نیست داخل کیفتون به تعداد رنگهای یک LCD لنز چشم داشته باشید(رنگهای LCD معمولا بالای 16 میلیون میباشد)

39- اگه به انواع فنون حرکات موزون آشنا نبودید هیچ اشکالی نداره

40- فقط شما میفهمید که یک 206 اسپرت خفن چقدر زیباست

41- بدون اینکه کسی بهتون چیزی بگه میتونید ساعتها پلی استیشن بازی کنید

42- با دیدن سوسک و موش و امثالهم اجدادتون از گور در نمیایند و جلوتون رژه نمیروند

43- فرق CD رو با بشقاب میوه خوری متوجه میشید I don't want to see

44- با یک سرماخوردگی سه ماه در CCU بیمارستان بستری نخواهید شد

45- میتونید یه جوک بامزه تعریف کنید بدون اینکه خودتون قبل از همه دو ساعت تمام بهش بخندید

46- روی در هیچ مغازه ای ننوشته اند که از پذیرفتن آقایانی که شئونات اسلامی را رعایت نکنند معذوریم(بس که محجوب هستند آخه)

47- داشتن ریش پروفسوری از ویژگی های بسیار ممتاز است که مخصوص شما آقایان میباشد

48- فقط شما میتونید کت و شلوار بپوشید و کروات بزنید و کلی خوشتیپ بشید

49- بیش از 60 درصد رشته های مهندسی رو شما به خودتون اختصاص دادید(دیگه از این با کلاس تر؟)

50- و در نهایت اینکه میتونید تو خیابون از هر کس که دلتون خواست بپرسید ساعت چنده؟! (این یکی دیگه ته ویژگی بود)

 

دخترها چه شوهرهایی میخواهند

یه دختر 18 ساله: به قول خودش انقدر خواستگار داره که نمی دونه کدومش رو انتخاب کنه فعلا قصد ازدواج نداره می خواد درس بخونه !!

 

دختر 22 ساله: او یک شاهزاده با یک قصر می خواد ادعا می کنه که خیلی واقع بینه ولی ؟؟؟؟؟مرد ایده آل او باید پول دار  خوش قیافه مشهور همیشه در حسابش پول به اندازه کافی باشه وسخاوت مند او باید شوخ طبع، ورزشکار، شیک پوش، رمانتیک و شـنونده خوبی باشد. بله خصوصیات و صفات آن مرد بسیار طولانی است. دخـتر مـردی را میخواهد که او را بپرستد و او را با گذاشتن گلها، هدایا و دادن وعده عشق ابدی و جاویدان تـبدیل به الهه گرداند.

 

دختر 32 ساله: کم کم داره بوی ترشی می یاد دیگه فقط یه مرد خوب می خواد لازم نیست ورزشکار و خوش تیپ و.. باشه یه کار خوب با حقوق مکفی خونه ماشین و حساب بانکی داشته باشه و غذاهایی که دختر درست می کنه رو تحمل کنه کافیه!!

 

دختر 42 ساله: تنها یه مرد می خواد (بیچاره ترشید )یه مرد معمولی که ستاره سینما نباشه ورزشکار نباشه اگه یه شکم گنده هم داشت عیب نداره کچل هم بود عیبی نداره فقط یه شوهر باشه!!

 

دختر 52 ساله: او فقط  می خواهد... هر چی بود باشه دختر باید خیلی شانس بیاره که مردش انقدر ترسناک نباشه که نوه هاش رو بترسونه راه توالت رو هنوز به یاد داشته باشه دندون مصنوعی هاش رو یادش باشه کجا گذاشته!!!

 

دختر 72 ساله: تعجب نکنید بعضی دخترا تا این سن هم عمر می کنن ولی مطمئن نیستم مردمورد علاقش هنوز نفس بکشه!!!!

 

زندگی یک پسربالا شهری

9صبح : یکم وول میخوره یه لنگه از پاشو از زیر پتو میده بیرون کفش های

 مارک دارش هنوز پاشه از پارتی دیشب اومده زحمت در آوردنشم نکشیده ...

۱۰ صبح : مامان در و باز میکنه میبینه پسرش خوابه

( الهی مادر فدات شه بچه ام تا صبح خونه دوستش کارای پایان نامه اش رو

 میدیده گناه داره صداش نکنم یکم دیگه بخوابه ! )

۱۱ صبح : از جا میپره سمت دستشویی ... ( اگه نه که باز خوابه )

۱۲ صبح یا ظهر : موبایلشو میبینه ۹۹ تا میس کال ۱۹۹ تا اس ام اس

سرش گیج میره سونیا ، رزا ، سارا ، بهناز ، نازی ، ژیلا ، الناز ، بیتا و ...

اقدس و شوکت هم آخریاشن اوه باز زنگ میخوره ؟ سایلنت بهترین راه حله !

میشه یه ساعت دیگه هم خوابید !

۱ ظهر : مامان اومد دم در باز خوابه ؟ پسر گلم علی جان بیدار شو مادر
 لنگه

ظهر پاشو ضعف می کنیا ! خوشگلم مامانت قوربونه ابروهای شمشیریت بره ...

علی جاااااان عللللللللللللی ( پتو رو میکشه ) مامان !! بزار بخوابم ، پاشو دیگه

پرتش میکنه

۲ ظهر : ماماااااااااااااان ... ناهار

۳ ظهر : مامااااان جورابام کو ؟

۴عصر : مامااااااااااان ... سوییچ ؟؟

۵ عصر : اولین اتو ...

( مسافرکشی صلواتی پسرا بیشتر برا ثوابش این عمل انسان دوستانه رو انجام میدن )



۶ عصر : به دستور مامان میره دنبال آبجی کوچیکه کلاس زبان البته این کار هم

فقط از روی علاقه به خواهر انجام میده نه برای دید زنی چشم ها مثل چراغ پلیس

میگرده که کسی از قلم نیوفته البته این کار هم برای نظارت وحس انسان دوستی

انجام میده و فقط کافیه یک پسر ۱۰ ساله بیاد بیرون از کلاس خواهر پشت

کنکوریشو خفه میکنه که . آره کلاس مختلطه تو هم این همه کلاس حتما باید

 بیای اینجا ! حالا باشه خونه حسابتو میرسم به لیدا بگو بیاد برسونیمش

دیر وقته زشته ...

( داداش آخه اون که خونه اش ۲ساعت با ما فاصله است ... امان از این

خواهر ها که درد برادراشونو نمی فهمن نمی دونن برادر ضون بیچاره کمک

 و امداد ... )

۷ عصر : لیدا خانم شما تشنه تون نیست آبجی ؟ تو چی ؟ با یه آب زرشک

چطورین ؟


( زود خودش میخوره دوتا هم میاره میده به خواهرش و لیدا جون سریع راه

میوفته یه ترمز شدید که لیدا جان نیازمند به دستمال کاغذی علی آقا هم که

نقشه اش گرفت دستمال حاوی شماره موبایل رو تقدیم میکنه ... )

با یه عالمه شرمندگی لیدا که خشکش زده ترجیح میده با مانتوش پاک کنه ...


۸ غروب : دم خونه لیدا و لحظه فراق ... چه زود دیر می شود ... !!!

۹ شب : آقا این خانم برسونین به این آدرس با آژانس خواهرو پیچوند ...

۱۰شب : یه مهمونی کوچیک طرفای کامرانیه حیلی خلوت فقط از دور

شبیه تظاهرات میمونه ...

۲شب : مادر کجا بودی ؟ دلم هزار راه رفت ... چقدر برای پایان نامه ات

زحمت میکشی دیگه جون نمونده برات بیا یه لقمه غذا بخور جون بگیری ؟

 نه مامان خسته ام با لباس تو رختخواب ولو میشه

( مادر : الهی مادرت بمیره باز بی غذا خوابید خدا لعنت کنه هر چی دانشگاه

بچه های مردم اسیرن برا یه درس هر شب تحقیق !!! )

ازدواج

صدای ضربان قلبشو میشنوه؛ انگار قلبش داره از جا کنده میشه؛ نمیدونه هیجان و التهابی که داره همون چیزیه که بقیه اسمشو عشق میذارن ....یا شایدم واسه اینه که نمیدونه انتخابش درست بوده یا نه نکنه همه چی خراب بشه؛ نکنه همه چی فقط سراب باشه و وقتی بهش برسه ناپدید شه اصلا هنوز درست نمیدونه باید چطور انتخاب می کرده؛ راه دلشو بره یا به حرف عقلش گوش کنه؛ حالا تو این راه پا گذاشته و اضطراب داره عذابش میده ..... آدمی همواره سعی داشته مفهوم عشق را بفهمد و آن را راز گشایی کند. از زمانهای قدیم افراد در انتخاب شریک زندگی خود دقت کرده و دوست داشتند در این امر بر مبنای احساسات درونی خویش عمل کنند. عشق ذاتی پارادوکس دارد.بسیاری از عشقهای پرسوزو گداز پس از وصال به کینه و نفرت تبدیل می شوند.امروزه بیشتر ازدواجهایی که بر پایه عشق شکل میگیرد پس از مدت کوتاهی به طلاق می انجامد. که البته دلیل اصلی عدم آشنایی درست و دقیق با مفهوم عشق است و هر خواستن ناگهانی و هوس زودگذری ممکن است به اشتباه به عشق نسبت داده شود. در روابط احساسی و به قولی عشقی افراد برای جلب توجه وعده های زیادی به یکدیگر داده و تنها آن قسمت از شخصیت خود را نشان می دهند که از نظر طرف مقابل خوشایند است.اما در روابط حقیقی و پس از ازدواج چهره واقعی طرفین نمود کاملی پیدا می کند و سبب بروز بسیاری از ابهامات می شود؛ یعنی درست همان چیزی که اگر بدقت آنرا رفع نکنند به اختلافات جدی ؛ سرخوردگی؛ احساس فریب خوردگی و ... می انجامد. بسیاری بر این باورند که انتخاب فردی به عنوان شریک زندگی ، تنها بر پایه واقع بینی ، عقل و منطق و بدون در نظرگرفتن هرگونه جاذبه و تمایلی به وی ، طول عمر زندگی مشترک را افزوده و درصد طلاق در چنین خانواده هایی کمتر است. درست است که به هنگام تصمیم گیری و انتخاب خود باید جنبه های واقعی زندگی را مد نظر قرار داد؛تمامی تفاوت ها و معیارهای طرف مقابل را سنجید و عاقلانه و با دقت نظر تصمیم گرفت اما شروع یک زندگی تازه با فردی که هیچ علاقه و کششی به وی وجود ندارد نیز صحیح نیست. بسیاری از پایه های مهم زندگی زناشویی در 5 سال اول شکل میگیرد و چانچه نبودن عشق و علاقه بی اهمیت تلقی شود ارکان زندگی استحکام چندانی نخواهد داشت. می گوییم که در زندگی تفاهم و گذشت ضروری است اما چطور می توان انتظار داشت دو نفری که هیچ کششی به یکدیگر ندارند در آغاز راه که بسیار مهم و حیاتی و پایه گذار آینده زندگی مشترک است ، پیاپی گذشت کنند و گام به گام با هم پیش روند؟ !! این چیزی به جز اجبار و الزام است؟! به اعتقاد روان شناسان در خانواده هایی که عشقی بین زوجین وجود ندارد رابطه زناشویی بدون تعلق عاطفی به همسر آسیب روانی زیادی به زن وارد میکند و منزلت او را تاحد یک بازیچه کاهش میدهد.در شرایطی که تعداد قابل توجهی از خانواده های ایرانی در "طلاق عاطفی " به سر می برند عدم احساس رضایت زوجین از زندگی مشترک و روابط زناشویی آسیب های اجتماعی و اخلاقی زیادی به دنبال دارد. از سویی طبق امار 40درصد زوجهایی که صرفا بر پایه عشق ازدواج میکنند در سال اول زندگی از هم جدا می شوند ،اما این تعداد در میان افرادی که بدون عشق زندگی مشترک را شروه کرده اند 10درصد است!! 90درصد جوانان 18-24ساله در تصمیمات خود برای زندگی مشترک نقش عشق را حیاتی و اصلی ترین عامل ذکر می کنند اما با افزایش سن و رسیدن به آگاهی بیشتر این نقش کمرنگ میشود و به دنبال کسی می گردند که امکانات مالی ،تحصیلات و شغل مناسبی داشته باشد. بیشتر جوانان ایرانی رویا پردازند و توجهی به واقعیات زندگی اجتماعی ندارند.آنها بدون توجه به وضعیت اجتماعی و شرایط اقتصادی و ...(چه در خود و چه در فرد مقابل) وگاهی بر اساس خواسته های سنتی خانواده ها و بدون آگاهی کافی از نقش حقیقی زن و مرد در زندگی مشترک ،بدون شناخت تفاوتهای ماهیتی و آفرینشی بین زن و مرد ازدواج می کنند و پس از رویارویی با شرایط دشوار زندگی و مشکلات فرهنگی و اقتصادی ، در کنار فروکش کردن عشق دوران نامزدی از هم جدا می شوند. باید با حقایق روبرو شد ؛ باید واقعیتها و اصول را شناخت .لازم است تفاوت های اصلی میان زن و مرد را بشناسیم.خواسته های خویش را روشن مطرح کنیم .از بیان حقایق و سوالاتی که مطرح می شود طفره نرویم .نحوه سخن گفتن با طرف مقابل را به عنوان یک مرد یا زن خوب بدانیم .باید بیاموزیم که همیشه آنچه ما می گوییم همان چیزی نیست که برداشت می شود.و .... خوب است در مساله ای چنین مهم ؛ با نگاهی باز و فکری روشن پیش رفته و برای تصمیم درست منطق را در کنار احساس به هیچ وجه فراموش نکنیم. آنقدر بعضى كارها را سخت مى گيريم كه انجامش رويايى دست نيافتنى مى شود و آخر كار به جايى نمى رسيم و يكباره كار هم از دست مى شود، خوشبختانه عمر ما محدود است و تا ابد فرصت نيست. اصلاً اين طور هم نيست كه ماهى را هر وقت از آب بگيريد تازه است. واقعيت اين است كه زندگى زمان بندى خودش را دارد، اگر سر هفت سالگى به مدرسه نرويم و خواندن و نوشتن بماند براى ۲۰ سالگى حقيقتش براى هميشه عقب مانده ايم. درس خواندن، كار كردن، بازنشستگى و همه اينها زمان بندى دارد و اين ميان ازدواج هم زمانى دارد كه لابد در پيرى نيست. مى دانيد نبايد ديگر طورى شود كه عمر مفيد صرف فكر كردن به چگونگى ازدواج و آدم روبه رويمان شود و آن وقت از ميانسالى كه گذشت تازه به فكر عمل بيفتيم. زمان، جوانى و عمر اين فرصت را به ما نمى دهد. فكر كردن ما براى تصميم گرفتن و مشورت هايمان براى كار سهل و ممتنعى مثل ازدواج، گاه چنان پرپيچ و خم مى شود كه اصل قضيه از دست مى رود. اين را هم يادمان باشد كه احتمالاً چيز هايى كه به گوشمان خوانده اند تا حدود زيادى اشتباه است. قرار نيست كه با ازدواج همه چيزمان دگرگون شود، قرار نيست ما آدم هاى تازه اى بشويم كه با قبل از ازدواج ربطى نداشته باشيم، نه اينها نيست، آدم ها با هم خو مى گيرند، تغييرى ماهوى نمى كنند، قرار هم نيست كه با ازدواج همه چيز را به دست آوريم؛ علم، ثروت، موقعيت، خيلى از اينها به فرد بستگى دارد. نكند، انتظارات ما از آدم معمولى كه به عنوان همسر انتخاب مى كنيم اشتباه است. نكند كه ما ازدواج را كيميايى گرفته ايم كه مس وجودمان را زر كند و عاقبت هم مثل همه كيمياگران دست از پا درازتر همان مس را هم از دست مى دهيم. هميشه به ما گفته اند كه چشمت را باز كن ببين چه كسى را انتخاب مى كنى اما خودمان هم مى دانيم هر چه قدر چشمانمان را باز كنيم اين شناخت تضمينى حاصل نمى شود. اين سود تضمينى اين سعادت بى درنگ و تنها با يك كليك انتخاب همه چيز را خراب كرده است. كسى به ما نگفته است كه بعد از ازدواج چه بايد كرد، چه طور بايد ساخت، چگونه بايد مشكلات را حل كرد. شايد واقع گرايانه ترين راه براى انتخاب همسر، شناخت ضعف هاى طرف مقابل است و كنار آمدن با خود «آيا مى توانم با اين ضعف ها كنار بيايم و چگونه» اين را هم بايد در نظر بگيريم كه من و او آدم هايى متوسط، معمولى هستيم، آنچه هست اينكه آيا مى توانيم بنشينم و چايى بنوشيم و آزارى به هم نرسانيم،همين.

 سواربراسب سفيد

اينكه اسب سفيدى مى آيد سوارش همانى است كه يكباره دل از ما خواهد برد و بعد به شهر آرزو ها مى رويم و در قصر خوشبختى زندگى مى كنيم، آنقدر طرزفكر كودكانه و كارتونى است كه همه مى خنديم، اما باور كنيم در مورد انتخاب همسر بيشتر ما دقيقاً همين طور فكر مى كنيم. همسر انتزاعى ما كسى است كه در يك مدت زمان صفر تا صد عاشقش شويم و در كنارش تمام چيز هايى كه خوب است را هم داشته باشد، جمال، كمال، مال و منال و همين طور ادامه دهيد. همسر انتزاعى ما در واقع تمام آنچه من ندارم را پوشش خواهد داد. اگر من هنرمند نيستم ولى هنر را دوست دارم بى اينكه حال و حوصله فراگيرى اش را داشته باشم همسر انتزاعى كسى است كه فرهيخته و هنرمند است. در واقع كمبود هاى ما، آرزو هاى دست نيافتنى مان، چيزى است كه انتظارش را از اين سوار اسب سفيد مى بريم. براى همين و به دليل اينكه دور و برمان چنين لعبتى پيدا نمى شود، در هر چه دورتر ها مى گرديم. اما حقيقت اين است كه توان و تقدير انتخاب ما در جغرافيايى است كه هر روز طى اش مى كنيم؛ شهرمان، كوچه و خيابان، دانشگاه و محل كار. حالا اين آدميزاده انتزاعى اگر در همين جا هاى معمولى يافت نشد چه بايد كرد. اصلاً يك مسئله اى كه نبايد هم به ما بربخورد اين است كه چنين همسر جامع الشرايطى چرا بايد من و شما را بپسندد. ذهن ما هنوز دنبال پرى دريايى است گرچه به هزار دليل علمى و غيرعلمى ثابت شده كه پرى دريايى مال قصه ها است اما هنوز جست وجوى ما ادامه دارد. ما پاك از ماهى قرمز تنگ كه هر روز مى بينيمش و برايش دست تكان مى دهيم، غافل شده ايم.

 وسوسه

 اين از بدى هاى زمانه است كه امكان انتخاب هاى گسترده را به ما مى دهد، در فروشگاه هاى بزرگ، ويترين هاى رنگين و پرزرق و برق، نياز ما را به خريدن يك پيراهن به باد فراموشى مى دهد، رنگ و رنگ و تنوع دوخت و مدل آنچنان است كه سرگيجه مزمن مى گيريم و همه آنچه مى بينيم را مى خواهيم. گرچه امكانات ما از هر لحاظ فقط يك انتخاب را ميسر مى كند، وقتى امكان آن را داريم كه صد ها فيلم را در آن واحد ببينيم، مطمئن باشيد كه يك فيلم را هم از سر تا ته و درست و درمان نخواهيم ديد؛ حقيقتش اين امكان نامحدود انتخاب كاذب است، همين بلا در انتخاب همسر به سرمان آمده است. در وهله اول دليل اصلى انتخاب همسر و ازدواج يادمان مى رود و بعد از آن توان انتخاب از ما گرفته مى شود و جرات نداريم كه دل از وسوسه برداريم. شايد آدم بهترى سر راهمان سبز شود، شايد نفر بعدى. اين يكى بهتر است. اينها حرف هايى است كه با خودمان مى زنيم. حقيقتش ديگر جرات با كسى بودن را نداريم. شايد بهتر باشد كه امكان كاذب انتخاب نامحدود را از خودمان سلب كنيم تا نيازمان را عميق تر كنيم و حداقل به همين يكى دو نفرى كه روبه رويمان هستند درست و دقيق نگاه كنيم. مطمئن باشيد، روحيه اى كه با انتخاب هاى متنوع خوگرفته، بعد از آنكه دست بر قضا كسى را كه بهترين گزينه اش بوده انتخاب كرده دوباره وسوسه خواهد شد. وسوسه تنوع طلبى از آن چيزهاى اعتيادآورى است كه تركش مثل مواد مخدر به اين راحتى ها نيست، پس چه بهتر كه از همان اول وسوسه نشويم.

 وقتى تنها شدى بيا

شايد بهترين وقت براى ازدواج، زمانى است كه به حسى رسيده باشيم كه ديگر نمى توان اين روزها و شب ها را اينگونه تنها به فردا و ماه و سال سپرد، زمانى كه تنهايى را با تمام وجود حس كنيم و اينكه بايد به كسى محبت كرد و كسى را كه در اين نزديكى است، دوست داشت، بگذاريد همين حالا تفكيك مهمى را بپذيريم، دوست داشتن پر است از ترديد، مى توان كسى را دوست داشت، از او دلخور شد، دعوا كرد، قهر كرد و حتى ترديد كرد كه اصلاً من او را دوست دارم. اما اين بهتر است از يقين بلورى عشق، اين يقين با تلنگرى خواهد شكست و شكستن همان و تمام شدن هم همان. اما دوست داشتن قابل ترميم و تعميم است، منطقى است، مى توان كم شدن و فزون شدنش را قبول كرد و نه آنقدر دلگير شد كه رهايش كرد و نه آنقدر مشعوف شد كه توقع بيجايى داشت. دوست داشتن مى تواند با خوشى و ناخوشى زندگى همراه و هماهنگ شود و در جاده ها و كوچه پس كوچه هاى آن راه برود، نه مثل عشق كه حتماً جاده اى فراخ مى خواهد و در دو سويش هم جنگل و دريا. رسيدن به حس تنهايى شايد مقدمه اى براى ازدواجى موفق باشد، كشيدن درد تنهايى، كسى را بعداً اين درد را التيام مى دهد، مغتنم و محترم مى كند و خودخواهى را به حداقل مى رساند.

 زيادفكرنكنيد

ازدواج مثل پريدن از درياست، اگر قرار باشد كه همه جوانب را درنظر بگيريد، مطمئن باشيد كه تا صد سال ديگر نخواهيد پريد و اگر چشمانتان را ببنديد، همين الان از دريا گذشته ايد، مى دانيد اگر كارها را به عقل بسپاريد، عقل عزيز براى شما ادله نفى و اثبات را با هم عرضه مى كند، يعنى همانقدر كه دليل مى آورد كه اين كار را انجام بده، مى تواند دليل انجام نشدنش را هم بياورد. در واقع شما با عنصرى غيرعقلى كه تصميم است، كفه ترازوى اين ترديد متساوى را به نفع يك كفه ترازو سنگين تر مى كند، اين عنصر تصميم ساز همان طور كه گفتيم اگر دغدغه پايان دادن به تنهايى باشد بهتر است. اما هر چه هست لطف فرماييد سئوالات طول و دراز و فلسفى از طرف مقابلتان نپرسيد. يا اگر با اين چنين پرسش هاى سرگيجه آورى مواجه شديد، دروغ سفيد بگوييد. يكى از اين سئوالات عمومى را ملاحظه بفرماييد «واى يعنى من بايد تا آخر عمر با او زندگى كنم.» حقيقتش اين است كه كار سختى است كه جوابى براى اين سئوال پيدا كرد. يعنى واقعاً كم نمى آورم. يعنى همسر من تا آخر عمر برايم دوست داشتنى مى ماند. جواب حقيقى اين است كه ممكن است اينطور نباشد، ممكن است كه هميشه دوستش نداشته باشى. اما دروغ سفيدى كه به واقعيت زندگى نزديك است اينكه اين آخر عمر كجاست. حالا كه وفادارى، بايد سعى كرد كه اين وفادارى و دوستى را حفظ كرد. آينده نگرى به چيزى است. ما را به راحتى از زمان حال جدا مى كند و همين حال و روز خوش فعلى مان را هم خراب مى كند. به ياد داشته باشيد كه همين لحظه هاست كه آينده را مى سازد، آينده موجودى نيست كه يك باره سر راه آدم سبز شود. اگر لحظه لحظه را آرام و مطمئن سپرى كنيد، آينده هم همين طور خواهد بود.

امیدوارم که مفید بوده باشه براتون . موفق باشید .

شهر هرت

شهر هرت جايي است كه توي فرودگاه برادر و پدرتو ميتوني ببوسي اما همسرتو نه....

شهر هرت جايي است كه مردم سوار تاكسي ميشن زود برسن سركار تا كار كنن و پول تاكسيشونو در بيارن

شهر هرت جايي است كه رنگهاي رنگين كمان مكروه اند و رنگ سياه مستحب

شهر هرت جايي است كه اول ازدواج ميكنن بعد همديگه رو ميشناسن

شهر هرت جايي است كه همه بَدَن مگر اينكه خلافش ثابت بشه

شهر هرت جايي است كه دوست بعد از شنيدن حرفات بهت ميگه:دوباره لاف زدي؟؟

شهر هرت جايي است كه بهشتش زير پاي مادراني است كه حقي از زندگي و فرزند و همسر ندارند

شهر هرت جايي است كه درختا علل اصلي ترافيك اند و بريده ميشوند تا ماشينها راحتتر برانند

شهر هرت جايي است كه كودكان زاده ميشوند تا عقده هاي پدر ها و مادرهاشان را درمان كنند

شهر هرت جايي است كه شوهر ها انگشتر الماس براي همسرانشان ميخرند اما حوصله 5 دقيقه قدم زدن را با آن ها را ندارند

شهر هرت جايي است كه همه با هم مساويند و بعضي ها مساويتر

شهر هرت جايي است كه براي مريض شدن و پيش دكتر رفتن حتماَ بايد پارتي داشت

شهر هرت جايي است كه با ميلياردها پول بعد از ماهها فقط ميتوان براي مردم مصيبت ديده چند چادر بر پا كرد

شهر هرت جايي است كه خنده عقل را زائل ميكند

شهر هرت جايي است كه زن بايد گوشه خونه باشه و البته اون گوشه آشپزخونه است و بهش ميگن مرواريد در صدف

شهر هرت جايي است كه 33بچه كشته ميشن و ماموراي امنيت ميگن:به ما چه.مادر پدرا ميخواستن مواظب بچه هاشون باشن

شهر هرت جايي است كه نصف مردمش زير خط فقرن اما سريالاي تلويزيونشو توي كاخها مي سازن

شهر هرت جايي است كه 2 سال بايد بري سربازي تا بليط پاره كردن ياد بگيري

شهر هرت جايي است كه موسيقي حرام است حرام

شهر هرت جايي است كه گريه محترم و خنده محكومه

شهر هرت جايي است كه وطن هرگز مفهومي نداره و باعث ننگه

شهر هرت جايي است كه هرگز آنچه را بلدي نبايد به ديگري بياموزي

شهر هرت جايي است كه همه شغلها پست و بي ارزشند مگر چند مورد انگشت شمار

شهر هرت جايي است كه وقتي ميري مدرسه كيفتو ميگردن مبادا آينه داشته باشي

شهر هرت جايي است كه دوست داشتن و دوست داشته شدن احمقانه،ابلهانه و ... است.

شهر هرت جايي است كه وقتي از دختر ميپرسن ميخواي با اين آقا زندگي كني ميگه:نميدونم هرچي بابام بگه

شهر هرت جايي است كه وقتي ميخواي عروسي كني 500 نفر رو دعوت ميكني و شام ميدي تا برن و از بدي و زشتي و نفهمي و بي كلاسي تو كلي حرف بزنن.

درد دل های دختر ترشیده با مادرش

 

ü     درد دل می کرد با چشمی پر آب

ü     گفت: مادر حالم اصلا خوب نیست

ü     زندگی از بهر من مطلوب نیست

ü     گو چه خاکی را بریزم بر سرم؟

ü     روی دستت باد کردم مادرم!

ü     سن من از ۲۶ افزون شد

ü     دل میان سینه غرق خون شد

ü     هیچکس مجنون این لیلا نشد

ü     شوهری از بهر من پیدا نشد

ü     غم میان سینه شد انباشته

ü     بوی ترشی خانه را برداشته!

ü     مادرش چون حرف دختش را شنفت

ü     خنده بر لب آمدش آهسته گفت:

ü     دخترم بخت تو هم وا می شود

ü     غنچه عشقت شکوفا می شود

ü     غصه ها را از وجودت دور کن

ü     این همه شوهر، یکی را تور کن

ü     گفت دختر مادر محبوب من

ü     ای رفیق مهربان و خوب من

ü     گفته ام با دوستانم بارها

ü     من بدم میاید از این کارها

ü     در خیابان یا میان کوچه ها

ü     باوقار و سر به زیرم هرکجا

ü     کی نگاهی می کنم بر یک پسر

ü     مغز یابو خورده ام یا مغز خر؟؟!!

ü     غیر از آن روزی که گشتم همسفر

ü     با سعید و یاسر و ایضا صفر

ü     با سه تاشان رفته بودم سینما

ü     بگذریم از مابقی ماجرا!

ü     یک سری هم صحبت صادق شدم

ü     او خرم کرد آخرش عاشق شدم

ü     یک دو ماهی یار من بود و پرید

ü     قلب من از عشق او خیری ندید

ü     مصطفای حاج علی اصغر شله

ü     یک زمانی عاشق من شد، بله

ü     بعد جعفر یار من عباس بود

ü     البته وسواسی و حساس بود

ü     بعد از آن وسواسی پر ادعا

ü     شد رفیقم خان داداش المیرا

ü     بعد او هم عاشق مانی شدم

ü     بعد مانی عاشق هانی شدم

ü     بعد هانی عاشق نادر شدم

ü     بعد نادر عاشق ناصر شدم

ü     مادرش آمد میان حرف او

ü     گفت: ساکت شو دگر ای فتنه جو

ü     گرچه من هم در زمان دختری

ü     روز و شب بودم به فکر شوهری

ü     لیک جز آن که تو را باشد پدر

ü     دل نمی دادم به هرکس اینقدر

ü     خاک عالم بر سرت، خیلی گهی

ü     واقعا که پوز مادر را زدی!!!

رمزهایGTA5بدون سانسور کامل

ردیف

رمز

عمل

1

SPEEDFREAK

همه ی ماشین ها نیترژن دار میشوند

2

NIGHTPROWLER

توقف ساعت در00:00

3

FLYINGFISH

پرواز قایق ها

4

BUBBLECARS

پرواز کردن وسایل نقلیه در صورت تصادف با انها

5

STATEOFEMERGENCY

شهر شلوغ شود

6

BLUESUEDESHOES

همه ی مردم مثل هم می شوند

7

SPEEDITUP

افزایش سرعت«بازی سریع»

8

CRAZYTOWN

تغییر ماشین ها و مردم

9

ONLYHOMIESALLOWED

به جای مردم گنگسترها میایند

10

BIFBUZZ

گنگسترها کنترل خیابان را به دست میگیرند

11

ROCKETMAN

دادن کپسول پرواز

12

PROFESSIONALKILLER

حداکثر توان تیراندازی

13

CJPHONEHOME

؟؟؟؟«این یکی خودم هم نفهمیدم چیه»؟؟؟؟

14

FULLCLIP

حداکثر تیر«تیربی نهایت»

15

WHEELSONLYPLEASE

ازماشین ها فقط چهار چرخ انها پیداست

16

NATURALTALENT

حداکثر مهارت رانندگی وسایل نقلیه

17

BUFFMEUP

حداکثر نیروی عضله

18

WORSHIPME

حداکثر احترام

19

HELLOLADIES

حداکثر جاذبه ی جنسی

20

KANGAROO

حداکثر پرش«پرش مگا»

21

NINJATOWN

جای مردم نینجا ها می ایند

22

STICKLIKEGLUE

اداره کردن بی عیب

23

ROCKETMAYHEM

حال امدن هرچیز

24

GHOSTTOWN

کم کردن ترافیک

25

BRINGITON

کامل شدن ستاره ها ی تعقیب

26

SLOWITDOWN

کاهش سرعت«بازی اهسته»

27

ITSALLBULL

دادن بولدوزر

28

OHDUDE

دادن هلیکوپتر جنگی

29

JUMPJET

دادن جت جنگی

30

MONSTERMASH

دادن ناموس ماشین

31

FOURWHEELFUN

دادن موتور چهار چرخ

32

VROCKPOKEY

دادن ماشین مسابقه

33

WHERESTHEFUNERAL

دادن ماشین نعش کش

34

CELEBRITYSTATUS

دادن ماشین شش در

35

FLYINGTOSTUNT

دادن هواپیمای کوچک

36

TRUEGRIME

دادن ماشین زباله

37

GOODBYECRUELWORLD

به رحمت ایزدی پیوستن«مردن»

38

PLEASANTLYWARM

هوای روشن

39

SCOTTISHSUMMER

هوای طوفانی همراه با اذرخش و صاعقه

40

EVERYONEISPOOR

ترافیک سنگین

41

EVERYONEISRICH

ترافیک سبک

42

TOODAMNHOT

هوای خورشیدی

43

PROFESSIONALSKIT

افزایش تیر سلاح ها

44

MUNASEF

پایین امدن فشار خون

45

YLTEICZ

رانندگی خشن

46

COXEFGU

All car have nitro

47

ZEIIVG

سبز شدن همه ی چراغ های رهنمایی و رانندگی

48

XJVSNAJ

توقف ساعت در00:00

49

CIKGCGX

دادن لباس ساحلی

50

IOWDLAC

همه ی وسایل نقلیه مشکی میشوند

51

CPKTNWT

همه ی وسایل نقلیه منفجر میشوند

52

AFSNMSMW

پرواز قایق ها

53

BSXSGGC

پرواز ماشین ها با تصادف

54

RIPAZHA

پرواز ماشین ها

55

ASNAEB

پاک شدن درجه ی تعقیب

56

BMTPWHR

تجهیز کردن شهر به تولید کامیون

57

ASBHGRB

همه ی مردم مثل هم میشوند

58

FOOOXFT

مسلح شدن همه ی مردم

59

YSOHNUL

زمان سریع میگذرد

60

PPGWJHT

حرکت سریع

61

BTCDBCB

حداکثر چاقی

62

CFVFGMJ

هوای مه الود

63

OUIQDMW

تیراندازی هنگام رانندگی

64

PRIEBJ

تغییر مردم و ماشین ها و لباسcj

65

MROEMZH

به جای مردم گنگسترها می ایند

66

BAGOWPG

یک جایزه روی سرتان دارید

67

YECGAA

دادن کپسول پرواز

68

AIYPWZQP

دادن چتر نجات

69

HESOYAM

دادن سلامتی کامل+زره+250000$

70

NCSGDAG

حداکثر توان تیراندازی

71

JHJOECW

؟؟؟«اینو خودم هم نفهمیدم چیه»؟؟؟

72

OSRBLHH

افزایش ستاره ی تعقیب و گریز«2ستاره»

73

WANRLTW

تیر بی نهایت

74

BAGUVIX

سلامتی بی نهایت

75

CVWKXAM

اکسیژن بی نهایت

76

XICWMD

از ماشین ها فقط چهارچرخ انها پیداست

77

JYSDSOD

حداکثر نیروی عضله

78

OGXSDAG

حداکثر احترام

79

EHIBXQS

حداکثر جاذبه ی جنسی

80

LFGMHAL

حداکثر پرش«پرش مگا»

81

IAVENJQ

هرنفر=یک مشت

82

AEDUWNV

هرگز گرسنه نمی شوید

83

AEZAKMI

مزاحم نشدن پلیس

84

AFPHULTL

مردم نینجا میشوند

85

OFVIAC

ساعت در 21توقف میکند

86

ALNSFMZO

هوای ابری

87

AJLOJYQY

همه ی مردم مسلح میشوند

88

BGLUAWML

روی سرتان یک جایزه دارید

89

PGGOMOY

اداره کردن بی عیب

90

LLQPFBN

ترافیک صورتی

91

AUTFRVQS

هوای بارانی

92

SJMAHPE

حال امدن

93

ZSOXFSQ

حال امدن

94

THGLOJ

کم کردن ترفیک

95

IOJUFZN

شورش درشهر

96

CWJXUOC

طوفان شن

97

LJSPQK

کامل شدن درجه ی تعقیب

98

LIYOAAY

کم کردن سرعت بازی

99

BEKKNQV

جذب دختر

100

JCNRUAD

منفجر شدن ماشین ها در اثر برخورد با شما

101

CQZIJMB

دادن ماشین مسابقه

102

RZHSUEW

دادن ماشین گلف

103

EEGCYXT

دادن بولدوزر

104

OHDUDE

دادن هلوکوپتر جنگی

105

JUMPJET

دادن جت جنگی

106

AGBDLCID

دادن پاترول لاستیک پهن

107

AKJJYGLC

دادن موتور چهار چرخ

108

VPJTQWV

دادن ماشین مسابقه

109

PDNEJOH

دادن ماشین مسابقه

110

JQNTDMH

دادن ماشین پاترول

111

AIWPRTON

دادن تانک

112

AQTBCODX

دادن مخاشین نعش کش

113

KRIJEBR

دادن ماشین چهار در

114

URKQSRK

دادن هواپیمای کوچک

115

AMOMHRER

دادن تریلی

116

UBHYZHQ

دادن ماشین زباله

117

KGGGDKP

دادن قایق

118

SZCMAWO

مردن

119

AFZLLQLL

دادن هوای افتابی

120

VKYPQCF

همه ی تاکسی ها دارای نیترو میشوند

121

MGHXYRM

دادن وهوای طوفانی

122

BGKGTJH

ترافیک سبک

123

FVTMNBZ

ترافیک وسایل نقلیه

124

GUSNHDE

ترافیک سریع

125

ICIKPYH

هوای خورشیدی

126

LXGIWYL

دادن اسلحه سری 1

127

KJKSZPJ

دادن اسلحه سری 2

128

UZUMTMW

دادن اسلحه سری 3

امیدوارم خوشتون اومده باشه

اگه رمز هر بازیه دیگه ای رو خواستید میتونید

در قسمت نظرات نوشته و 24ساعت بعد

رمزهارو دریافت کنید.

WWW.ahmadreza1370.blogfa.com

Ahmadreza_eb2000@yahoo.com

 

 

شکلات تلخ

چشمانش پر بود از نگرانی و ترس
لبانش می لرزید
گیسوانش آشفته بود و خودش آشفته تر
- سلام کوچولو .... مامانت کجاست ؟
نگاهش که گره خورد در نگاهم
بغضش ترکید
قطره های درشت اشکش , زلال و و بی پروا
چکید روی گونه اش
- ماماااا..نم .. ما..مااا نم ....
صدایش می لرزید
- ا .. چرا گریه می کنی عزیزم , گم شدی ؟
گریه امانش نمی داد که چیزی بگوید
هق هق , گریه می کرد
آنطوری که من همیشه دلم می خواست گریه کنم
آنگونه که انگار سالهاست گریه نکرده بود
با بازوی کوچکش مدام چشم هایش را از خیسی اشک پاک می کرد
در چشم هایش چیزی بود که بغضم گرفت
- ببین , ببین منم مامانمو گم کردم , ولی گریه نمی کنم که , الان باهم میریم مامانامونو پیداشون می کنیم , خب ؟
این را که گفتم , دلم گرفت , دلم عجیب گرفت
آدم یاد گم کرده های خودش که می افتد , عجیب دلش می گیرد
یاد دانه دانه گم کرده های خودم افتادم
پدر بزرگ , مادربزرگ, پدر , مادر , برادر , خواهر , عمو ,
کودکی هایم , همکلاسی های تمام سال های پشت میز نشستنم , غرورم , امیدم , عشقم , زندگی ام
- من اونقدر گم کرده داااارم , اونقدر زیاااد , ولی گریه نمی کنم که , ببین چشمامو ...
دروغ می گفتم , دلم اندازه تمام وقت هایی که دلم می خواست گریه کنم , گریه می خواست
حسودی می کردم به دخترک
- تو هم ... تو هم .. مام .. مام .. مامانتو .. گم کردی ؟
آرام تر شد
قطره های اشکش کوچکتر شد
احساس مشترک , نزدیک ترمان کرد
دست کوچکش را آرام گرفتم توی دستانم
گرمای دستش , سردی دستانم را نوازش کرد
احساس مشترک , یک حس خوب که بین من و او یک پل زده بود , تلخی گم کرده هامان را برای لحظه ای از ذهنمان زدود
- آره گلم , آره قشنگم , منم هم مامانمو , هم یک عالمه چیز و کس دیگه رو با هم گم کردم , ولی گریه نمی کنم که ...
هق هق اش ایستاد , سرش را تکان داد ,
با دستم , اشک های روی گونه اش را آهسته پاک کردم
پوست صورتش آنقدر لطیف و نازک بود که یک لحظه از ترس اینکه مبادا صورتش بخراشد , دستم را کشیدم کنار
- گریه نکن دیگه , خب ؟
- خب ...
زیبا بود ,
چشمانش درشت و سیاه
با لبانی عنابی و قلوه ای
لطیف بود , لطیف و نو , مثل تولد , مثل گلبرگ های گل ارکیده
گیسوان آشفته و مشکی اش , بلند و مجعد ,
- اسمت چیه دخترکم ؟
- سارا
- به به , چه اسم قشنگی , چه دختر نازی
او بغضش را شکسته بود و گریه اش را کرده بود
او, دستی را یافته بود برای نوازش گونه اش , و پناهی را جسته بود برای آسودنش
امیدی را پیدا کرده بود برای یافتن گم کرده اش ,
و من , نه بغضم را شکسته بودم ,
که اگر می شکستم , کار هردو تامان خراب میشد
و نه دستی یافته بودم و نه امیدی و نه پناهی ...
باید تحمل می کردم ,
حداقل تا لحظه ای که مادر این دختر پیدا می شد
و بعد باز می خزیدم در پسکوچه ای تنگ و اشک های خودم را با پک های دود , می فرستادم به آسمان
باید صبر می کردم
- خب , کجا مامانتو گم کردی ؟
با ته مانده های هق هقش گفت :
- هم .. هم .. همینجا ..
نگاه کردم به دور و بر
به آدم ها
به شلوغی و دود و صداهای درهم و سیاهی های گذران و بی تفاوت
همه چیز ترسناک بود از این پایین
آدم ها , انگار نه انگار , می رفتند و می آمدند و می خندیدند و تف بر زمین می انداختند و به هم تنه می زدند
بلند شدم و ایستادم
حالا , خودم هم شده بودم درست , عین آدم ها
دخترک دستم را محکم در دستش گرفته بود و من , محکم تر از او , دست او را
- نمی دونی مامانت از کدوم طرف تر رفت ؟
دوباره بغض گرفتش انگار , سرش را تکان داد که : نه
منهم نمی دانستم
حالا همه چیزمان عین هم شده بود
نه من می دانستم گم کرده هایم کدام سرزمین رفته اند و نه سارا
هر دو مان انگار , همین الان , از کره ای دیگر آمده بودیم روی این سیاره گرد و شلوغ
- ببین سارا , ما هردوتامون فرشته ایم , من فرشته گنده سبیلو , توهم فرشته کوچولوی خوشگل
برای اولین بار از لحظه ای آشناییمان , لبخند زد
یک لبخند کوچک و زیر پوستی ,
و چقدر معصومانه و صادقانه و ساده
قدم زدیم باهم
قدم زدن مشترک , همیشه برایم دوست داشتنیست
آنهم با یک نفر که حس مشترک داری با او , که دیگر محشر است
حتی اگر حس مشترک , گم کردن عزیز ترین چیزها باشد ,
هدفمان یکی بود ,
من , پیدا کردن گم کرده های او و او هم پیدا کردن گم کرده های خودش ,
- آدرس خونه تونو نداری ؟
لبش را ورچید , ابروهایش را بالا انداخت
- یه نشونه ای یه چیزی ... هیچی یادت نیست ؟
- چرا , جای خونه مون یه گربه سیاهه که من ازش می ترسم , با یه آقاهه که .. ام .. ام ... آدامس و شوکولات میفروشه
خنده ام گرفت
بلند خندیدم
و بعد خنده ام را کش دادم
آدم یک احساس خوب و شاد که بهش دست میدهد , باید هی کشش بدهد , هی عمیقش کند
سارا با تعجب نگاهم می کرد
- بلدی خونه مونو ؟
دستی کشیدم به سرش
- راستش نه , ولی خونه ما هم همینچیزا رو داره ... هم گربه سیاه , هم آقاهه آدامس و شوکولات فروش
لبخند زد
بیشتر خودش را بمن چسبانید
یک لحظه احساس عجیب و گرمی توی دلم شکفت
کاش این دخترک , سارا , دختر من بود ...
کاش میشد من با دخترم قدم بزنیم توی شهر , فارغ از دغدغه ها و شلوغی ها , همه آدم بزرگ ها را مسخره کنیم و قهقهه بزنیم
کاش میشد من و ..
دستم را کشید
- جونم ؟
نگاهش به ویترین یک مغازه مانده بود
- ازون شوکولاتا خیلی دوست دارم
خندیدم
- ای شیطون , ... ازینا ؟
- اوهوم ...
- منم از اینا دوست دارم , الان واسه هردومون می خرم , خب ؟
خندید ,
- خب , ازون قرمزاشا ...
- چشم
...
هردو , فارغ از حس مشترک تلخمان , شکلات قرمز شیرینمان را می مکیدیم و می رفتیم به یک مقصد نامعلوم
سارا شیرین زبانی می کرد
انگار یخ های بی اعتمادی و فاصله را همین شکلات , آب کرده بود
- تازه بابام یک ماشین گنده خوشگل داره , همش مارو میبره شمال , دریا , بازی می کنیم ...
گوش می دادم به صدایش , و جان هم
لذتی که می چشیدم , وصف ناشدنی بود
سارا هم مثل یک شوکولات شیرین , روحم را تازه کرده بود
ساده , صادق , پر از شادی و شور و هیجان , تازه , شیرین و دوست داشتنی
- خب .. خب ... که اینطور , پس یه عالمه بازی هم بلدی ؟
- آآآآآره تازشم , عروسک بازی , قایم موشک , بعدشم امم گرگم به هوا ..
ما دوست شده بودیم
به همین سادگی
سارا یادش رفته بود , گم کرده ای دارد
و من هم یادم رفته بود , گم کرده هایم
چقدر شیرین است وقتی آدم کسی را پیدا می کند که با او , دردهایش ناچیز می شود و غم هایش فراموش
نفس عمیق می کشیدم و لبخند عمیق تر می زدم و گاهی بیخودی بلند می خندیدم و سارا هم , بلند , و مثل من بی دلیل , می خندید
خوش بودیم با هم
قد هردومان انگار یکی شده بود
او کمی بلند تر
و من کمی کوتاهتر
و سایه هامان هم , همقد هم , پشت سرمان , قدم میزدند و می خندیدند
- ااا. ...مااامااانم ....... مامان .. مامان جووووووووون
دستم را رها کرد
مثل نسیم
مثل باد
دوید
تا آمدم بفهمم چی شد , سارا را دیدم در آغوش مادرش
سفت در آغوش هم , هر دو گریان و شاد , هردو انگار همه دنیا در آغوششان است
مادر , صورتش سرخ و خیس , و سارا , اشک آلود و خندان با نیم نگاهی به من
قدرت تکان خوردن نداشتم انگار
حس بد و و خوبی در درونم جوشیدن گرفته بود
او گم کرده اش را یافته بود
و شکلات درون دهان من انگار مزه قهوه تلخ , گرفته بود
نمی دانم چرا , ولی اندازه او از پیدا کردن گم کرده اش خوشحال نبودم
- ایناهاش , این آقاهه منو پیدا کرد , تازه برام شکولات و آدامس خرید , اینم مامانشو گم کرده ها ... مگه نه ؟
صورت مادر سارا , روبروی من بود
خیس از اشک و نگرانی ,
- آقا یک دنیا ممنونم ازتون , به خدا داشتم دیونه میشدم , فقط یه لحظه دستمو ول کرد , همش تقصیر خودمه , آقا من مدیون شمام
- خانوم این چه حرفیه , سارا خیلی باهوشه , خودش به این طرف اومد , قدر دخترتونو بدونین , یه فرشته اس
سارا خندید
- تو هم فرشته ای , یه فرشته سبیلو , خودت گفتی ...
هر سه خندیدیم
خنده من تلخ
خنده سارا شیرین
- به هر حال ممنونم ازتون آقا , محبتتون رو هیچوقت فراموش می کنم , سارا , تشکر کردی ازعمو ؟
سارا آمد جلو ,
- می خوام بوست کنم
خم شدم
لبان عنابی غنچه اش , آرام نشست روی گونه زبرم
دلم نمی خواست بوسه اش تمام شود
سرم همینطور خم بود که صدایش آمد
- تموم شد دیگه
و باز هر دو خندیدیم
نگاهش کردم , توی چشمش پر بود از اعتماد و دوست داشتن
- نمی خوای من باهات بیام تا تو هم مامانتو پیدا کنی ؟
لبخند زدم ,
- نه عزیزم , خودم تنهایی پیداش می کنم , همین دور وبراست
- پیداش کنیا
- خب
....
سارا دست مادرش را گرفت
- خدافظ
- آقا بازم ممنونم ازتون , خدانگهدار
- خواهش می کنم , خیلی مواظب سارا باشید
- چشم
همینطور قدم به قدم دور شدند
سارا برایم دست تکان داد
سرش را برگردانده بود و لبخند می زد
داد زد
- خدافظ عمو سبیلوی بی سبیل
انگار در راه رفتن مادرش بهش گفته بود که این آقاهه که سبیل نداشت که
خندیدم
.....
پیچیدم توی کوچه
کوچه ای که بعدش پسکوچه بود
یک لحظه یادم آمد که ای داد بیداد , آدرسشو نگرفتم که
هراسان دویدم
- سارا .. سار ... ا
کسی نبود , دویدم
تا انتهای جایی که دیده بودمش
- سارااااااااا
نبود , نه او , نه مادرش , نه سایه شان
....
رسیدم به پسکوچه
بغضم ارام و ساکت شکست
حلقه های دود سیگار , اشک هایم را می برد به آسمان
سارا مادرش را پیدا کرده بود
و من , گم کرده ای به تمامی گم کرده هایم افزوده بودم
گم کرده ای که برایم , عزیزتر شده بود از تمامی شان
....
پس کوچه های بی خوابی من , انتهایی ندارد
باید همینطور قدم بزنم در تمامیشان
خو گرفته ام به با خاطرات خوش بودن
گم کرده های من , هیچ نشانه ای ندارند
حتی گربه سیاه و آقای آدامس فروش هم , نزدیکشان نیست
من گم کرده هایم را توی همین کوچه پسکوچه های تنگ و تاریک گم کرده ام
کوچه پس کوچه هایی که همه شان به هم راه دارند و , هیچوقت , تمام نمی شوند
کوچه پس کوچه هایی که وقتی به بن بستش برسی ,
خودت هم می شوی , جزو گم شده ها ....

عکس

 

سلام به م.... جون خوبی

چه عجب اومدی!!!!

من مثل بعضی ها بد قول نیستم اینهم

عکس هایی که بهت قول داده بودم

میتونی اونهارو در ادامه ی مطلب ببینی

برای رمز هم میتونی از چهار رقم اخر شماره ی

ایرانسل خودت استفاده کنی

ادامه نوشته